تبليغاتX
مجد-ابواسامه مجد-ابواسامه
ديروز شيطان را ديدم در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود. فريب مي فروخت مردم دورش جمع شده بودند هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند،توي بساطش همه چيز بود غرور،حرص، دروغ،خيانت و جاه طلبي ... هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را،بعضي ها ايمانشان رامي دادند و بعضي آزادگی شان را. شيطان مي خنديد دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم مي زد دلم مي خواست همه ی نفرتم را ابراز کنم.انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم.
نه قيل وقال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم.آنوقت سرش را نزديك تر آورد وگفت البته تو با اينها فرق ميكني،تو زيركي و مومن.زيركي و ايمان،آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند وگرسنه، بجاي هر چيزي فريب مي خورند.از شيطان بدم آمد،حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم تا حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت... ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادتی افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خود گفتم بگذار يكبار هم شده كسي چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يكبار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توي آن چیزی جز غرور نبود.
جعبه از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم فريب.دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود. فهميدم آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتم تمام راه را دويدم تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي خواستم يقه نامردش را بگيرم عبادت دروغيش را توي سرش بكوبم وقلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم شيطان اما نبود آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. اشك هايم كه تمام شد بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،صداي قلبم را،همان جا بي اختيار سجده كردم و زمين را بوسيدم به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود.
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...................

نوشته شده در تاريخ شنبه 1386/05/13 توسط ابو اسامه |
<